شمارهٔ ۱۳۱
شبی که از دلم آه شرر فغان برخاستسپندوار به تعظیمش آسمان برخاست
زمانه پرده نشین کرد صبح محشر راز خواب چاشت چو آن فتنه جهان برخاست
به گل ز خانه خود عندلیب محمل بستز غنچه های چمن چون جرس فغان برخاست
کدام لاله رخ آهنگ بوستان کردستکه گل خزان شد و بلبل ز آشیان برخاست
کمان ابروی او را که بوده است استادبه هر دلی که خدنگش نشست جان برخاست
شبی که قافله را شد نگار من رهبرزمین چو گرد به دنبال کاروان بر خاست
مروتی که به هم بود اهل عالم راکشیده تیغ به یکبار از میان برخاست
شنید خصم به هر جا کلام رنگینمبسان غنچه گل مهر از دهان برخاست
نشین به صحبت پیران و تازه رو بر خیزکه آفتاب ز بزم فلک جوان برخاست
ز همنشینی تو سیدا شکفت چو گلبه خانه یی که تو باشی نمی توان برخاست