شمارهٔ ۱۲۸
آمد بهار و غنچه به گلزار جا گرفتزخمی که بود در دل بلبل هوا گرفت
پهلو زند به نافه مشک آستین اوبر دست هر که کاکل آن دلربا گرفت
گفتم روم به کوچه زلفش حیا نماندامشب سر رهم عسس آشنا گرفت
بر چرخ از کشایش کارم گره فتاداین دانه عاقبت گلوی آسیا گرفت
خار غمی که بر جگر ما خلیده بوداز پای ما برآمده دامان ما گرفت
ما را ز سیر کوی تو مانع که می شودکی می توان عنان نسیم صبا گرفت
تا سر بر آستانه شه ماند سیداخود را به زیر سایه بال هما گرفت