شمارهٔ ۱۱۴
دل مرا با داغ آن ناآشنا پیچیده استطفل بدخوی من آتش در قبا پیچیده است
مور خط زنجیر تا در پای زلف افگنده استدود سودا بر دماغ اژدها پیچیده است
عشق اگر خواهی برو دست از حیات خود بشویموج این دریا به گرداب فنا پیچیده است
تا قبای غنچه را سودای زلفش پاره کردخار در پیراهن باد صبا پیچیده است
من کیم تا سایه اقبالش افتد بر سرمنامه ام عمریست بر بال هما پیچیده است
نکهت پیراهن یوسف ز رشک زلف اوخویش را در پرده شرم و حیا پیچیده است
در چمن تا از خرامش مصرعی را خوانده امسر و بال قمریان را در حبا پیچیده است
سیدا این آن غزل باشد که منعم گفته استچین پیشانی چو نقش بوریا پیچیده است