شمارهٔ ۱۱۵
خال او در بند آن زلف چو شست افتاده استمژده باد ای دل که دزد من به دست افتاده است
بر سرش خورشید همچون ذره می آید به رقصهر که درین کوی همچون خاک پست افتاده است
از در میخانه تا آن شوخ چشم من گذشتساغر از خود رفته است و شیشه مست افتاده است
از ته دل سوخته بر حال من همچون کبابدیده هر کس که با آن می پرست افتاده است
خصم چون از خانه خیزد سیدا باشد بلازلف او را بنگر از خط صد شکست افتاده است