گنج

شمارهٔ ۱۱۳

۶ بیت
پیشانی ناز او از موج نگه چین بستمژگان ستم برخاست ابروی کمر کین بست
چشم به عتاب آمد خونم به تغافل ریختشمشاد خرامانش در پای نگارین بست
از داغ سراپایم انگشت نما گردیدزآئینه سیمایش ملک دلم آئین بست
گلزار تماشا گشت هر جا که اقامت کردگلدسته رعنایی از رشته تمکین بست
خوبان ز شکر خندش در شهد فرو رفتندلبهای شکرریزان از خنده شیرین بست
مانند گل آن سید از خار کند بسترآسایش خود هر کس با جامه رنگین بست!