شمارهٔ ۱۱۲
بر گلویم تیغ خون افشان چو آب کوثر استداغ سودا بر سر من آفتاب محشر است
تابش خورشید و مه از پرتو رخسار اوستجبهه نورانی آئینه از روشنگر است
نیست خوبان را به جز آغوش عاشق جای امنسرو قمری را چو طفلی در کنار مادر است
آخر از هنگامه ایام می باید گذشتشمع را دایم از این اندیشه آتش بر سر است
پهلوی خود وقف خورشید قیامت می کندهر که را امروز همچون شبنم از گل بستر است
کوکب آسایش من نیست در هفت آسمانسرنوشت خود ندانم در کدامین دفتر است
بی رخ آن سبز خط گر جانب بستان رومسبزه و گل پش چشمم آتش و خاکستر است
دل چرا بندد کسی بر هستی خود سیداشمع ما آزادگان در رهگذار صرصر است