شمارهٔ ۱۰۶
در صدف آب شد از کسب هوا گوهر ماریخت از بیضه برون ناشده بال و پر ما
شمع از تربت پروانه زیارتگاه استجنگ دارند بتان بر سر خاکستر ما
بر زمین دوخته چشمیم ز کوتاهی دستعمرها شد که فتادست کلاه از سر ما
دهن ساقی ما پر ز دعای قدح استشیشه از دور زند بوسه لب ساغر ما
اثر سوختگان تا به قیامت باقیستمی توان شمع برافروخت ز خاکستر ما
خواب آسودگی و بالش مخمل دور استمی برد شبنم گل آرزوی بستر ما
سیدا شانه صفت پنجه او خشک شودهر که خواهد که نهد دست کرم بر سر ما