گنج

شمارهٔ ۱۰۵

۱۴ بیت
لطف کن یارب ازین سودا رهایی ده مرامرحمت فرما به صحبت آشنایی ده مرا
نخل امید مرا لبریز گردان از ثمربی تردد چون شجر رزق هوایی ده مرا
خانه بر دوشم ولیکن متکای من توییهر چه خواهی در لباس بینوایی ده مرا
پنجه ام در آستین از کوتهی پیچیده استهمچو دست صاحب احسانان رسایی ده مرا
بیستون را رفته بردارم ز جا چون گردباددست و بازو داده ای زورآزمایی ده مرا
از در دلها کنم در ویزه نور معرفتبر کف از خورشید و مه طاس گدایی ده مرا
پیکرم تا از شکست حادثات ایمن شوداز طبیعت ها مزاج مومیایی ده مرا
عقده چون غنچه در هر دل که باشد وا کنمچون نسیمم ناخن مشکل گشایی ده مرا
پا گذارم هر کجا در دیده ها باشم عزیزدر نظرها اعتبار توتیایی ده مرا
ناملایم طینتان را تا به سوی خود کشمزیر گردون جذبه آهنربایی ده مرا
پیرم و افتاده ام کاری نمی آید ز منروزیی هر روزه از بیدست و پایی ده مرا
از کدورت می نماید صبح در چشمم سیاهکلبه تاریک دارم روشنایی ده مرا
می توانی کرد کوه کهربا را کان لعلزعفران گردیده ام رنگ حنایی ده مرا
دامن عصمت به کف آورده ام چون سیدااستقامت در لباس پارسایی ده مرا