شمارهٔ ۱۰۴
مکن از بهر روزی پیشه خود بینوایی رابنه چون کوهکن بر دست خود زورآزمایی را
شود از گوشه گیری نام تو مشهور در عالمچو عنقا گر کنی مقراض بال خود نمایی را
به درها می دواند آدمی را نفس گردنکشخریداری نباشد غیر سگ نان گدایی را
به مفلس رو دهد دنیا کند سوداگری پیشهگدا منعم چو گردد می فروشد آشنایی را
نصیحت می کند با اهل دنیا بیشتر واعظنمی گویند مردم بی طمع حرف خدایی را
دل منعم ملایم کردن از هر کس نمی آیدرخ چون سنگ باید جذبه آهن ربایی را
کند روشن طلوع صبح کاذب دعویی خود راگواهی می دهد مسواک و فش زهد ریایی را
به زیر چرخ آه نارسا را نیست تأثیرینباشد بهره مندی از نشان تیر هوایی را
مراد از آسمان در خورد کوشش می شود حاصلدهد خورشید و مه مقدار روزن روشنایی را
ز شاخ آرزو گل چیدن از دستم نمی آیدخدایا دور کن از پنجه من نارسایی را
توکل کرده یی تن پروری را نام ای زاهدکلید رزق خود تا کی کنی بیدست و پایی را
کفایت می کند سالی صدف را قطره بارانبه سایل لذت دیگر بود رزق هوایی را
کند بی قدر و قیمت از خسیسان آرزو کردننباشد حاصلی جز زرد رویی کهربایی را
حصار عافیت شد بهر یوسف دامن عصمتمکن دور از برم یارب لباس پارسایی را
ندیدم عالم آبی که تر گردد لب ساقیزدم آخر به دریا چون صدف طاس گدایی را
ارسطون قدح هر دم به افلاطون خم گویدز طفلان یاد گیر ای ذوفنون حرف هوایی را
به هر کس صاحب احسان کرد جودی برنمی گرددنخواهد جست ایزد از من این جان عطایی را
به جغد ای سیدا ویرانه بهتر باشد از گلشنطبیبی نیست جز صحرا مزاج روستایی را