شمارهٔ ۱۰۳
می کند سرو از حد غماز بازار مراراهزن از راه گرداند خریدار مرا
کوچه ها شبها سفید از پرتو مهتاب نیستآسمان کردست پای انداز دستار مرا
غنچه ام از سینه نتواند نفس بیرون کشیدسبزه بیگانه دارد سبز گلزار مرا
خانه آئینه را تصویر باشد پاسبانتکیه گاهی نیست غیر از سایه دیوار مرا
خاکساری می کند آهندلان را مهربانمی کشد سوزن به چشم خود ز پا خار مرا
از رگ گل متکای من بود باریک ترقوتی یارب کرم فرما مددگار مرا
کشتی امید من افتاده در گرداب غمکیست بیرون آورد زین آسیا بار مرا
بهر درمان جانب حکمت پناهان چون روماز دوا پرهیز فرمایند بیمار مرا
ناخن تدبیرها ای سیدا از دست رفتچرخ دارد در گره سر رشته کار مرا