شمارهٔ ۱۰۰
در بهار از فاقه رنگ زعفران باشد مراپیرهن بر دوش از برگ خزان باشد مرا
چون دوات خشک از چشم قلم افتاده اماز تهیدستی دهان بی زبان باشد مرا
سبزه یی خرم نگشت انگشت خاری تر نشددر چمن جوها پر از آب روان باشد مرا
در ته گرد کسادی شد متاعم پایمالروزگاری شد خجالت از دکان باشد مرا
پیرم اما آه من از هفت گردون بگذردناوک الماس پیکان در کمان باشد مرا
گرچه من مورم به چشم کم مبین ای مدعیاز پر پرواز ترکش بر میان باشد مرا
پی به منزل می برم هر چند دور افتاده امشمع ها روشن ز گرد کاروان باشد مرا
بهر روزی می کنم بافندگی چون عنکبوتخانه همچون دار باز از ریسمان باشد مرا
می کنم نظاره نعمت ها و حسرت می خورمتنگدستم روزیی دور از دهان باشد مرا
گشته ام از فاقه همچون تیر بی پر گوشه گیرخانه های خشک و خالی چون کمان باشد مرا
چون فلک از مهر و مه بر سفره دارم نان قاقروز و شب شرمندگی از میهمان باشد مرا
بی دماغم می کشم از بوی گل آشفتگیدر چمن چون بید مجنون سرگران باشد مرا
هر که اندازد نظر برنامه ام گردد خموشخامه از میل و دوات از سرمه دان باشد مرا
نیست آرامی مرا در خانه همچون آسیاروز و شب شرمندگی از آب و نان باشد مرا
سایه پا ننهاده یک ره بر سر بالین منآفتاب ذره پرور مهربان باشد مرا
سیدا بادام و نرگس در به رویم وا کنندگوشه چشمی اگر از باغبان باشد مرا