شمارهٔ ۱۰۱
تیغ ابرویش اگر مد نظر باشد مراذوالفقار شاه مردان بر کمر باشد مرا
پنجه اش را کرده رنگین چون حنا از خون منبهر دامنگیریش دست دگر باشد مرا
می رود برگ خزان از جای با اندک نسیمپیرم و بر سر تمنای سفر باشد مرا
از رطوبت خار و دیوار چمن گل می کندروز حشر امید از مژگان تر باشد مرا
ناوک بی پر نمی سازد ز ترکش سر بروندر درون سینه آه بی اثر باشد مرا
قدر حاجتمند را محتاج می داند که چیستگوش همچون حلقه بر آواز در باشد مرا
از سفر چون آسیا نبود مرا اندیشهایآب بر پا توشه ره به کمر باشد مرا
لاله ام رو در بیابان عدم خواهم نهادزاد ره داغ دل و خون جگر باشد مرا
سیدا می گردد آخر غنچه باغ دلگشاچین پیشانی دوای دردسر باشد مرا