غزل شمارهٔ ۹۱
در آب فکن ساقی بط زاده آبی رابشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را
ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و میپر کن ز شکر چون نی بوبکر ربابی را
ای ساقی شور و شر هین عیش بگیر از سرپر کن ز می احمر سغراق و شرابی را
بنما ز می فرخ این سو اخ و آن سو اخبربای نقاب از رخ معشوق نقابی را
احسنت زهی یار او شاخ گل بیخار اوشاباش زهی دارو دلهای کبابی را
صد حلقه نگر شیدا زان باده ناپیداکاسد کند این صهبا صد خمر لعابی را
مستان چمن پنهان اشکوفه ز شاخ افشانصد کوه چو که غلطان سیلاب حبابی را
گر آن قدح روشن جانست نهان از تنپنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
ماییم چو کشت ای جان سرسبز در این میدانتشنه شده و جویان باران سحابی را
چون رعد نهای خامش چون پرده تست این هشوز صبر و فنا میکش طوطی خطابی را