غزل شمارهٔ ۹۲
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالازهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی
زهی فر زهی نور زهی شر زهی شورزهی گوهر منثور زهی پشت و تولا
زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حالزهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی
چو جان سلسلهها را بدرد به حرونیچه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا
علمهای الهی ز پس کوه برآمدچه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا
چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان رابزن گردن آن را که بگوید که تسلا
چو بیواسطه جبار بپرورد جهان راچه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا
گر اجزای زمینی وگر روح امینیچو آن حال ببینی بگو جل جلالا
گر افلاک نباشد به خدا باک نباشددل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا
فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروشتوی باده مدهوش یکی لحظه بپالا
تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصاربپالا و بیفشار ولی دست میالا
خمش باش خمش باش در این مجمع اوباشمگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا