غزل شمارهٔ ۸۵۲
جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آیدجز نور بخش کردن خود از قمر چه آید
جز رنگهای دلکش از گلستان چه خیزدجز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید
جز طالع مبارک از مشتری چه یابیجز نقدهای روشن از کان زر چه آید
آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشدوز آب زندگانی اندر جگر چه آید
از دیدن جمالی کو حسن آفریندبالله یکی نظر کن کاندر نظر چه آید
ماییم و شور مستی مستی و بت پرستیزین سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید
مستی و مستتر شو بیزیر و بیزبر شوبی خویش و بیخبر شو خود از خبر چه آید
چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقیدرده می رواقی زین مختصر چه آید
چون گل رویم بیرون با جامههای گلگونمجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید
ای شه صلاح دین تو بیرون مشو ز صورتبنما فرشتگان را تو کز بشر چه آید