غزل شمارهٔ ۸۵۱
ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آیددر خانه خیالت شاید که غم درآید
ای آنک هر وجودی ز آغاز از تو خیزدشاید که با وجودت در ما عدم درآید
ای غم تو جمع میشو کاینک سپاه شادیتا کیقباد شادان با صد علم درآید
ای دل مباش غمگین کاینک ز شاه شیرینآن چنگ پرنوای خالی شکم درآید
آن ساقی الهی آید ز بزم شاهیوان مطرب معانی اکنون به دم درآید
ای غم چه خیره رویی آخر مرا نگوییاندر درم درافتی چون او درم درآید
آخر شوم مسلم از آتش تو ای غمزان کس که جان فزایی او را سلم درآید