غزل شمارهٔ ۸۵۰
یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدنددیوانگان بندی زنجیرها دریدند
بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشانگویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند
جانهای جمله مستان دلهای دل پرستانناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند
مستان سبو شکستند بر خنبها نشستندیا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند
من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدممن خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند
آن را که جان گزیند بر آسمان نشینداو را دگر که بیند جز دیدهها که دیدند
یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شدمی تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند