گنج

غزل شمارهٔ ۸۴۹

ای آن که از عزیزی در دیده جات کردنددیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند
ای یوسف امانت آخر برادرانتبفروختندت ارزان و اندک بهات کردند
آن‌ها که این جهان را بس بی‌وفا بدیدندراه اختیار کردند ترک حیات کردند
بسیار خصم داری پنهان و می‌نبینیکاین جمله حیله کردی ویشانت مات کردند
شاهان که نابدیدند چون حال تو بدیدنداز مهر و از عنایت جمله دعات کردند
با ساکنان سینه بنشین که اهل کینهمانند طفل دینه بی‌دست و پات کردند
آن‌ها نهفتگانند وین‌ها که اهل رازنداز رنگ همچو چنگی باری دوتات کردند
اندیشه کن از آن‌ها کاندیشه‌هات دانندکم جو وفا از این‌ها چون بی‌وفات کردند