گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۳

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآیدبر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
خواهم که ز زنار دوصد خرقه نمایمترسابچه گوید که «بپوشان که نشاید»
اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرارچون نه مهه گشتست ندانی که بزاید
شاهیست دل اندر تن ماننده گاویوین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
وان دانه که افتاد در این هاون عشاقهر سوی جهد لیک به ناچار بساید
از خانه عشق آنک بپرد چو کبوترهر جا که رود عاقبت کار بیاید
آیینه که شمس الحق تبریز بسازدزنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید