گنج

غزل شمارهٔ ۶۵۲

تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیله بکند لیک خدایی نتواند
گامی دو چنان آید کو راست نهادستوان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاند
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیرکاین کام تو را زود به ناکام رساند
اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاریکاشکار تو را باز اجل بازستاند
چون باز شهی رو به سوی طبله بازشکان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند
از شاه وفادارتر امروز کسی نیستخر جانب او ران که تو را هیچ نراند
زندانی مرگند همه خلق، یقین دانمحبوس تو را از تک زندان نرهاند
دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیستتا هر که مخنث بود آنش برماند
حاشا ز سواری که بود عاشق این راهکه بانگ سگ کوی دلش را بتپاند