گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۵

در این خانه کژی ای دل گهی راستبرون رو هی که خانه خانه ماست
چو بادی تو گهی گرم و گهی سردرو آن جا که نه گرما و نه سرماست
تو خواهی که مرا مستور داریمنم روز و همیشه روز رسواست
تو میرابی که بر جو حکم داریبه جو اندرنگنجد جان که دریاست
تو پر و بال داری مرغ واریبه پر و بال مردان را چه پرواست
نجس در جوی ما آب زلالستمگس بر دوغ ما بازست و عنقاست
صلا ای آفتاب لامکانیکه ذره ذره از تابش ثریاست
بحمدالله به عشق او بجستیماز این تنگی که محراب و چلیپاست
دهل برگیر و در بازار می‌روندا می‌کن که یوسف خوب سیماست
دریدم پرده ناموس و سالوسکه جان من ز جان خویش برخاست