غزل شمارهٔ ۳۰۱۴
رو که به مهمان تو مینروم ای اخیبست مرا از طعام دود دل مطبخی
رزق جهان میدهد خویش نهان میکندگاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی
مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جانمذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی
قسمت آن باردان مایده و نان گرمقسمت این عاشقان مملکت و فرخی
قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخکار بتر میشود گر تو در این میچخی
جنتی ای دل فروز دوزخی ای خوش بسوزچند میان جهان مانده در برزخی
سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردلکور شود از نظر چشم سگ مسلخی
زلف بتان سلسلهست جانب دوزخ کشدظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی
لیک عنایات حق هست طبق بر طبقکو برهاند ز دام گرچه اسیر فخی
جانب تبریز رو از جهت شمس دینچند در این تیرگی همچو خسان میزخی