غزل شمارهٔ ۳۰۱۵
جان و جهان میروی جان و جهان میبریکان شکر میکشی با شکران میخوری
ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته ترتا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری
چهره چون آفتاب میبری از ما شتاببوی کن آخر کباب زین جگر آذری
یک نظری گر وفاست هم صدقات شماستگر برسانی رواست شکر چنین توانگری
تا جگر خون ما تا دل مجنون ماتا غم افزون ما کسب کند بهتری
شکر که ما سوختیم سوختن آموختیموز جگر افروختیم شیوه سامندری
فاسد سودای تو مست تماشای توبوسد بر پای تو از طرب بیسری
عشق من ای خوبرو رونق خوبان به توگاه شوی بت شکن گاه کنی آزری
مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شادچشم بدت دور باد تا که کنی لمتری
جانب دل رو به جان تا که ببینی عیانحلقه جوق ملک صورت نقش پری
از ملک و از پری چون قدری بگذریمحو شود در صفات صورت و صورتگری