گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۰۷

دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبیاختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی
جمله جان‌ها جمله جان‌ها بسته پر و پا بسته پر و پاهمچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی
دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضراز زر پخته از زر پخته نادره‌تر بد خام حبیبی
نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد رهصبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی
مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایونگر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی
عام شده‌ست این عام شده‌ست این نظم سخن‌ها لیک تو این بینای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی