غزل شمارهٔ ۳۰۰۶
سیمرغ و کیمیا و مقام قلندریوصف قلندرست و قلندر از او بری
گویی قلندرم من و این دل پذیر نیستزیرا که آفریده نباشد قلندری
دام و دم قلندر بیچون بود مقیمخالیست از کفایت و معنی داوری
از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویچون آب در سبویی کلّی ز کلّ پری
از خود به خود سفر کن در راه عاشقیوین قصه مختصر کن ای دوست یک سری
نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیتنی بنده نی خدای نه وصف مجاوری
عجزست و قدرتست و خدایی و بندگیبیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری
راه قلندری ز خدایی برون بوددر بندگی نیاید و نه در پیمبری
زینهار تا نلافد هر عاشق از گزافکس را نشد مسلم این راه و ره بری