غزل شمارهٔ ۲۹۹۸
سوگند خوردهای که از این پس جفا کنیسوگند بشکنی و جفا را رها کنی
امروز دامن تو گرفتیم و میکشیمتا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
میخندد آن لبت صنما مژده میدهدکاندیشه کردهای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیستآنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک میطپیمماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیرحق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسیجز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم راآن کش بها نباشد چونش بها کنی