گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۹۷

ای آسمان که بر سر ما چرخ می‌زنیدر عشق آفتاب تو همخرقه منی
والله که عاشقی و بگویم نشان عشقبیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی
از بحر تر نگردی و ز خاک فارغیاز آتشش نسوزی و ز باد ایمنی
ای چرخ آسیا ز چه آب است گردشتآخر یکی بگو که چه دولاب آهنی
از گردشی کنار زمین چون ارم کنیوز گردشی دگر چه درختان که برکنی
شمعی است آفتاب و تو پروانه‌ای به فعلپروانه وار گرد چنین شمع می‌تنی
پوشیده‌ای چو حاج تو احرام نیلگونچون حاج گرد کعبه طوافی همی‌کنی
حق گفت ایمن است هر آن کو به حج رسیدای چرخ حق گزار ز آفات ایمنی
جمله بهانه‌هاست که عشق است هر چه هستخانه خداست عشق و تو در خانه ساکنی
زین بیش می‌نگویم و امکان گفت نیستوالله چه نکته‌هاست در این سینه گفتنی