غزل شمارهٔ ۲۹۶۲
با تو عتاب دارم جانا چرا چنینیرنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی
دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردمآخر چگونه میرد آنک تواش قرینی
یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنییا صحتی شفایی لم تستمع حنینی
بس احتراز کردم صبر دراز کردمامروز ناز کردم با اصل نازنینی
امشب چو مه برآید داوود جان بیایدای رنج موم گردی گر برج آهنینی
شب بنده را بپرسد وز بیگهی نترسدشب نیز مست گردد بینقل و ساتکینی
ای ناله چند ناله افزونتری ز ژالهبر بنده کمینه تو نیز در کمینی