غزل شمارهٔ ۲۹۴۷
یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادیچندین قدح بخوردی جامی به من ندادی
تو از شراب مستی من هم ز بوی مستمبو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی
بسیار عاشقان را کشتی تو بیگناهیدر رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی
ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدمخانه چرا گرفتی در کوی بیمرادی
زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آیددرمان به درد آید این است اوستادی
بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشمنی نکته عمیدی نی گفته عمادی
تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستانسجده کن و بگویش اوحشت یا فؤادی