غزل شمارهٔ ۲۹۴۸
ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندیوالله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی
تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر دهخندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی
چون مو شدهست آن مه در خنده است و قهقهچت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی
بشکفته است شوره تو غورهای و غورهآخر تو جان نداری تا چند مستمندی
با کان غم نشینی شادی چگونه بینیاز موش و موش خانه کی یافت کس بلندی
بالای چرخ نیلی یابند جبرئیلیوز خاک پای پاکان یابند بیگزندی
زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیداکاندر کدام کویی چه یار میپسندی
چون چشم میگشاید در چشم مینمایدگر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی
قارون مثال دلوی در قعر چه فرو شدعیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی
گر دلو سر برآرد جز آب چه نداردپاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی
ای لولیان لالا بالا پریده بالاوارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی