غزل شمارهٔ ۲۹۴۶
دی عهد و توبه کردی امروز درشکستیدی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی
دی بایزید بودی و اندر مزید بودیو امروز در خرابی دردی فروش و مستی
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جانازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
امروز بس خرابی هم جام آفتابینی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
افزونی از مساکن بیرونی از معادنآن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودیآن بسته را گشودی رستی تمام رستی
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبودحیوان نهای تو حیی جستی ز کار جستی
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانیتا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
خامش مده نشانی گرچه ز هر بیانیشد مرهم جهانی هر خستهای که خستی