گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۱۲

با من ای عشق امتحان‌ها می‌کنیواقفی بر عجزم اما می‌کنی
ترجمان سر دشمن می‌شویظن کژ را در دلش جا می‌کنی
هم تو اندر بیشه آتش می‌زنیهم شکایت را تو پیدا می‌کنی
تا گمان آید که بر تو ظلم رفتچون ضعیفان شور و شکوی می‌کنی
آفتابی ظلم بر تو کی کندهر‌چه می‌خواهی ز بالا می‌کنی
می‌کنی ما را حسود همدگرجنگ ما را خوش تماشا می‌کنی
عارفان را نقد شربت می‌دهیزاهدان را مست فردا می‌کنی
مرغ مرگ‌اندیش را غم می‌دهیبلبلان را مست و گویا می‌کنی
زاغ را مشتاق سرگین می‌کنیطوطی خود را شکرخا می‌کنی
آن یکی را می‌کِشی در کان و کوهوین دگر را رو به دریا می‌کنی
از ره محنت به دولت می‌کشییا جزای زلت ما می‌کنی
اندر این دریا همه سود است و دادجمله احسان و مواسا می‌کنی
این سَر‌ِ نکته است پایانش تو گویگرچه ما را بی‌سر و پا می‌کنی