غزل شمارهٔ ۲۹۰۵
اندرآ در خانه یارا ساعتیتازه کن این جان ما را ساعتی
این حریفان را بخندان لحظهایمجلس ما را بیارا ساعتی
تا ببیند آسمان در نیم شبآفتاب آشکارا ساعتی
تا ز قونیه بتابد نور عشقتا سمرقند و بخارا ساعتی
روز کن شب را به یک دم همچو صبحبی درنگ و بیمدارا ساعتی
تا ز سینه برزند آن آفتابهمچو آب از سنگ خارا ساعتی
تا ز دارالملک دل برهم زندملک نوشروان و دارا ساعتی