غزل شمارهٔ ۲۹۰۴
عاقبت از عاشقان بگریختیوز مصاف ای پهلوان بگریختی
سوی شیران حمله بردی همچو شیرهمچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان میداشتیاز میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد راکز صداع این و آن بگریختی
پس روی انبیا چون میکنیچون ز تهدید خسان بگریختی
مرده رنگی و نداری زندگیمرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توسترو که وقت امتحان بگریختی
صبر میکن در حصار غم کنونچون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز راچون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشیدچون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بینشانی خامشی استپس چرا سوی نشان بگریختی