غزل شمارهٔ ۲۹۰۶
گوید آن دلبر که چون همدل شدیبا هوس همراه و هم منزل شدی
از میان نقشها پنهان شدیدر جهان جانها حاصل شدی
هم برآوردی سر از لطف خداهم به شمشیر خدا بسمل شدی
پیش آتش رو تو از نقصان مترسچونک از آتش چنین کامل شدی
عشرت دیوانگان را دیدهایننگ بادت باز چون عاقل شدی
چون نهای حیوان چه مست سبزهایچون نمردی چون در آب و گل شدی
آستین شه صلاح الدین بگیرور نگیری باطل باطل شدی