غزل شمارهٔ ۲۹۰۲
ای درآورده جهانی را ز پایبانگ نای و بانگ نای و بانگ نای
چیست نی آن یار شیرین بوسه رابوسه جای و بوسه جای و بوسه جای
آن نی بیدست و پا بستد ز خلقدست و پای و دست و پای و دست پای
نی بهانهست این نه بر پای نی استنیست الا بانگ پر آن همای
خود خدای است این همه روپوش چیستمیکشد اهل خدا را تا خدای
ما گدایانیم و الله الغنیاز غنی دان آنچ بینی با گدای
ما همه تاریکی و الله نورز آفتاب آمد شعاع این سرای
در سرا چون سایه آمیز است نورنور خواهی زین سرا بر بام آی
دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دلدل نخواهی تنگ رو زین تنگنای