گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۰۱

فارغم گر گشت دل آواره‌ایاز جهان تا کم بود غمخواره‌ای
آفتاب عشق تو تابنده بادتا بریزد هر کجا استاره‌ای
آفتابی کو به کوه طور تافتپاره گشت و لعل شد هر پاره‌ای
تابشش بر چادر مریم رسیدطفل گویا گشت در گهواره‌ای
هر کی او منکر شود خورشید راکور اصلی را نباشد چاره‌ای
چون عصای عشق او بر دل بزدصد هزاران چشمه بین از خاره‌ای
چشم بد گرچه که آن چشم من استدور بادا از چنین رخساره‌ای
صد دکان مکر در بازار عشقاین چنین در بست از مکاره‌ای
شمس تبریزی به پیش چشم توحلقه حلقه هر کجا سحاره‌ای