غزل شمارهٔ ۲۸۷۹
ننگ هر قافله در شش دره ابلیسیتو به هر نیت خود مسخره ابلیسی
از برای علف دیو تو قربان تنیبز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی
سره مردا چه پشیمان شدهای گردن نهکه در این خوردن سیلی سره ابلیسی
شلغم پخته تو امید ببر زان تره زارز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی
نان ببینی تو و حیزانه درافتی در روعاشق نطفه دیو و نره ابلیسی
نیت روزه کنی توبره گوید کای خرسر فروکن خر باتوبره ابلیسی
از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بودتو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی
در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتیناله برداشته چون حنجره ابلیسی
کفر و ایمان تو همیخور چو سگان قی میکنز آنک تو مؤمنه و کافره ابلیسی
تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بدترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی
گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگستا قیامت تو که از دایره ابلیسی