گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۸۰

به حق و حرمت آنکه همگان را جانیقدحی پر کن از آنکه صفتش می‌دانی
همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیرتا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بُنهِ شرم و حیادل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآریعقل‌ها را چو کبوتر‌بچگان پرانی
نکته می‌گویی در حلقه مستان خرابخوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده بر این سوختگان گردان کنپیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من‌؟ تو بگو هم که ‌«چه دانم‌؟» شده‌امکی بگوید لب تو حرف بدین آسانی‌؟