غزل شمارهٔ ۲۶۶۴
از این تنگین قفس جانا پریدیوزین زندان طراران رهیدی
ز روی آینه گل دور کردیدر آیینه بدیدی آنچ دیدی
خبرها میشنیدی زیر و بالابر آن بالا ببین آنچ شنیدی
چو آب و گل به آب و گل سپردیقماش روح بر گردون کشیدی
ز گردشهای جسمانی بجستیبه گردشهای روحانی رسیدی
بجستی ز اشکم مادر که دنیاستسوی بابای عقلانی دویدی
بخور هر دم می شیرینتر از جانبه هر تلخی که بهر ما چشیدی
گزین کن هر چه میخواهی و بستانچو ما را بر همه عالم گزیدی
از این دیگ جهان رفتی چو حلوابه خوان آن جهان زیرا پزیدی
اگر چه بیضه خالی شد ز مرغتبرون بیضه عالم پریدی
در این عالم نگنجی زین سپس توهمان سو پر که هر دم در مزیدی
خمش کن رو که قفل تو گشادنداجل بنمود قفلت را کلیدی