غزل شمارهٔ ۲۶۶۳
مرا چون ناف بر مستی بریدیز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دمپدیدآرنده چون ناپدیدی
دهل پیدا دهلزن چون است پنهانزهی قفل و زهی این بیکلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جانجنون را عقلها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد از آن خممنزه از کبودی و سپیدی
دو دیده در عدم دوز و عجب بینزهی اومیدها در ناامیدی
اگر دریای عمانی سراسردر آن ابری نگر کز وی چکیدی
در آن دکان تو تخته تخته بودیاگر خود این زمان عرش مجیدی
در اقلیم عدم ز آحاد بودیدر این ده گرچه مشهور و وحیدی
همان جا رو چنان ز آحاد میباشاز آن گلشن چرا بیرون پریدی
بر این سو صد گره بر پایت افتادز فکر وهمی و نکته عمیدی