گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۶۲

دلا رو رو همان خون شو که بودیبدان صحرا و هامون شو که بودی
در این خاکستر هستی چو غلطیدر آتشدان و کانون شو که بودی
در این چون شد چگونه چند مانیبدان تصریف بی‌چون شو که بودی
نه گاوی که کشی بیگار گردونبر آن بالای گردون شو که بودی
در این کاهش چو بیماران دقیبه عمر روزافزون شو که بودی
زبون طب افلاطون چه باشیفلاطون فلاطون شو که بودی
ایم هو کی اسیرانه چه باشیهمان سلطان و بارون شو که بودی
اگر رویین تنی جسم آفت توستهمان جان فریدون شو که بودی
همان اقبال و دولت بین که دیدیهمان بخت همایون شو که بودی
رها کن نظم کردن درها رابه دریا در مکنون شو که بودی