گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۶۵

صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و نشاط و عیش آری
صلا کز شش جهت درها گشاده‌ستز قعر بحر پیدا شد غباری
صلا کاین مغزها امروز پر شدز بوی وصل جانی جان سپاری
صلا که یافت هر گوشی و هوشیز بی‌هوشی مطلق گوشواری
صلا که ساعتی دیگر نیابیز مشرق تا به مغرب هوشیاری
در آن میدان که دیاری نمی‌گشتبه هر گوشه‌ست روحانی سواری
چو هیزم اندر این آتش درآییدکه تا هفتم فلک دارد شراری
میان شوره خاک نفس جزویبه هر سویی درختی جویباری
تو اندر باغ‌ها دیدی که گیرددرختی مر درختی را کناری