غزل شمارهٔ ۲۶۵۰
تو آن ماهی که در گردون نگنجیتو آن آبی که در جیحون نگنجی
تو آن دُرّی که از دریا فزونیتو آن کوهی که در هامون نگنجی
چه خوانم من فسون ای شاه پریانکه تو در شیشه و افسون نگنجی
تو لیلیی ولیک از رشک مولیبه کنج خاطر مجنون نگنجی
تو خورشیدی قبایت نور سینه استتو اندر اطلس و اکسون نگنجی
توی شاگرد جان افزا طبیبیدر استدلال افلاطون نگنجی
تو معجونی که نبود در ذخیرهذخیره چیست در قانون نگنجی
بگوید خصم تا خود چون بود اینتو از بیچونی و در چون نگنجی
چنین بودی در اشکمگاه دنیابگنجیدی ولی اکنون نگنجی
مخوان در گوشها این را خمش کنتو اندر گوش هر مفتون نگنجی