غزل شمارهٔ ۲۶۵۱
کریما تو گلی یا جمله قندیکه چون بینی مرا چون گل بخندی
عزیزا تو به بستان آن درختیکه چون دیدم تو را بیخم بکندی
چه کم گردد ز جاهت گر بپرسیکه چونی در فراقم دردمندی
من آنم کز فراقت مستمندمتو آنی که خلاص مستمندی
در این مطبخ هزاران جان به خرج استببین تو ای دل پرخون که چندی
چو حلقه بر درت گرچه مقیممچه چاره چون تو بر بام بلندی
بیا ای زلف چوگان حکم داریکه چون گویم در این میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزددلا میسوز دلبر را سپندی
بیا ای جام عشق شمس تبریزکه درد کهنه را تو سودمندی