گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۰۰

با زر غم و بی‌زر غم آخر غم با زر بهچون راهروی باری راهی که برد تا ده
بشنو سخن یاران بگریز ز طراراناز جمع مکش خود را استیزه مکن مسته
آدم ز چه عریان شد دنیا ز چه ویران شدچون بود که طوفان شد ز استیزه که با مه
تا شمع نمی‌گرید آن شعله نمی‌خنددتا جسم نمی‌کاهد جان می‌نشود فربه
خوی ملکی بگزین بر دیو امیری کنگاو تو چو شد قربان پا بر سر گردون نه