غزل شمارهٔ ۲۲۹۹
سراندازان همیآیی ز راه سینه در دیدهفسونگرم میخوانی حکایتهای شوریده
به دم در چرخ میآری فلکها را و گردون راچه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده
گناه هر دو عالم را به یک توبه فروشوییچرایی زلت ما را تو در انگشت پیچیده
تو را هر گوشه ایوبی به هر اطراف یعقوبیشکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده
خرامان شو به گورستان ندایی کن بدان بستانکه خیز ای مرده کهنه برقص ای جسم ریزیده
همان دم جمله گورستان شود چون شهر آبادانهمه رقصان همه شادان قضا از جمله گردیده
گزافه این نمیلافم خیالی بر نمیبافمکه صد ره دیدهام این را نمیگویم ز نادیده
کسی کز خلق میگوید که من بگریختم رفتمصدق گو گر گریبانش پس پشت است بدریده
خمش کن بشنو ای ناطق غم معشوق با عاشقکه تا طالب بود جویان بود مطلب ستیزیده