گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۶۲

دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان توکه هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی‌بندمزبان مرغ می‌دانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز مننخواهم جان پرغم را توی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرمچو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدموگر یک دم زدم بی‌تو پشیمانم به جان تو
اگر بی‌تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکموگر بی‌تو به گلزارم به زندانم به جان تو
سماع گوش من نامت سماع هوش من جامتعمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
درون صومعه و مسجد توی مقصودم ای مرشدبه هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویمچه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهانکه سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو
چه خویشی کرد آن بی‌چون عجب با این دل پرخونکه ببریده‌ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو
تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربانبکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزیمثال ذره گردان پریشانم به جان تو