غزل شمارهٔ ۲۱۶۱
اگر نه عاشق اویم چه میپویم به کوی اووگر نه تشنه اویم چه میجویم به جوی او
بر این مجنون چه میبندم مگر بر خویش میخندمکه او زنجیر نپذیرد مگر زنجیر موی او
ببر عقلم ببر هوشم که چون پنبهست در گوشمچو گوشم رست از این پنبه درآید های هوی او
همیگوید دل زارم که با خود عهدها دارمنیاشامم شراب خوش مگر خون عدوی او
دلم را میکند پرخون سرم را پرمی و افیوندل من شد تغار او سر من شد کدوی او
چه باشد ماه یا زهره چو او بگشود آن چهرهچه دارد قند یا حلوا ز شیرینی خوی او
مرا گوید چرا زاری ز ذوق آن شکرباریمرا گوید چرا زردی ز لاله ستان روی او
مرا هر دم برانگیزی به سوی شمس تبریزیبگو در گوش من ای دل چه میتازی به سوی او