غزل شمارهٔ ۲۱۶۳
چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای توبهشتم جان شیرین را که میسوزد برای تو
روان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشدمرا چه جای دل باشد چو دل گشتهست جای تو
تو خورشیدی و دل در چه بتاب از چه به دل گه گهکه میکاهد چو ماه ای مه به عشق جان فزای تو
ز خود مسم به تو زرم به خود سنگم به تو درمکمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو
گرفتم عشق را در بر کله بنهادهام از سرمنم محتاج و میگویم ز بیخویشی دعای تو
دلا از حد خود مگذر برون کن باد را از سربه خاک کوی او بنگر ببین صد خونبهای تو
اگر ریزم وگر رویم چه محتاج تو مه رویمچو برگ کاه میپرم به عشق کهربای تو
ایا تبریز خوش جایم ز شمس الدین به هیهایمزنم لبیک و میآیم بدان کعبه لقای تو